پست تصویری با رمز!(رمز خواستید، بفرمایید، تقدیم کنم)
-
تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 13:25
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ادامه مطلب
تغییر رویه در زندگی و تلاش جهت رسیدن به هدف، محصول شناخت از خودمونه...
-
تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 13:25
میتونید جاهای خالی رو پرکنید؟ امتحان کنید...آگاهی از این نقطه چین های خالی راز بزرگ موفقیت ماست و مطمئنم اگر 8 سوال اول رو با فکر جواب بدید و برای شناخت خودتون وقت بذارید، پاسخ خوبی به سوال 9 خواهید داد...و شروع خوبی براتون رقم میخوره... اگر دوس داشت
روزمره نویسی(2)...
-
تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 13:25
- روتختی زرشکی پررنگ رو از تخت جمع کردم و به جاش رو تختی چهل تیکه گلدار رنگارنگ روشن پهن کردم...رومیزیهای زرشکی رو از پاتختیها و میز توالت جمع کردم و به جاش رومیزیهای قلاب بافی سفیدی که خودم بافتم پهن کردم...انگار نور پاشیده شد به اتاق و انگار که اتا
عکسهای پست قبل (با همون رمز قبلی)
-
تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 13:25
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ادامه مطلب
پروازم میاد....فوتم کن.....
-
تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 13:25
اونقدر تلاش کردم که یه چیزایی رو در زندگیم به فراموشی بسپارم و یه برهه هایی رو به یاد نیارم، سلولهای خاکستری مغزم دچار مشکل شدند! اونچه که یادم مونده رد کمرنگیه که مطمئن نیستم که اتفاق افتاده یا اصلا به همین شکلی که من به یاد میارم اتفاق افتاده باش
همه ی برگ و بهار، در سرانگشتان توست.............
-
تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 13:25
تاب تاب عباسی خدا، مارو نندازی....
چه سالی بشه امسال...
-
تاریخ: 1396/1/22 ساعت: 15:56
سال نو مبارک... برای دوستان آرزوی سلامتی، شادی، آرامش، رضایت و برکت دارم... امید دارم که این سال، برای همه مون سال خیر و برکت باشه...
بازی وبلاگی اسی
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 5:23
بازی وبلاگی اسی عزیز هم انجام شد...ولی من هرکاری کردم نتونستم با خودم کنار بیام و سه نفر رو به بقیه دوستام برتری بدم...برای همین شرکت نکردم... من همه دوستای وبلاگیمو یه اندازه دوس دارم...و خیلی هم دوسشون دارم و دلم نیومد سه تارو انتخاب کنم... مرسی از دوستای مهربونی که تو اون بازی، اسم منو بردن...خیل...
وااای چقدر خسته م من :)
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 19:06
مراسم اختتامیه رو هم برگزار کردیم... خونه تکونی، تموم شد... بهار خانوم بفرما :) خونه رو برای آمدنت آب و جارو کردیم اساسی... پی نوشت: دل به دیدارت خوش کرده ام... بی دلم مکن...
موجها، چه حریصانه میکوبند بر تن ساحل...
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 5:53
عروس دریایی، با یه موج بلند، اومده به ساحل... بعد موج برگشته تنهایی... عروس دریایی، تنها مونده تو ساحل... حالا موجی به همون بلندی، پیدا میشه تا برش گردونه به دریا؟....
در جانم، از حرارت یادت قیامتی ست...
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 5:53
دیدی آروم نشستی... داری کارتو انجام میدی...تمرکز کردی رو کارت...هیچ فکر دیگه ای هم غیر از کارت تو ذهنت نیست...بعد یهو...بی دلیل...نا آروم میشی...مضطرب میشی...اونقدر که نمیتونی بشینی...بلند میشی...چند قدم برمیداری...باز بر میگردی سرجات...دوباره نمیتونی...دوباره پا میشی....پیش اومده براتون؟ حس میکنید ...
بازم سوال :)
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 5:53
از هر دری، سخنی (10)
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 5:53
- چشمها برای صورتش زیادی بزرگ بودند...شاید دلیلش ماسکی بود که بینی و دهانش رو پوشونده بود و فقط چشمهاش دیده میشد...داشت توضیح میداد در مورد دستبندهایی که خودش درست کرده بود و چقدر ارزونتر از همه جا داشت میفروخت...چقدر دستبندهاش قشنگ بودند...ولی...چشمهاش قشنگتر...تو دلم آرزو کردم خدایا کمکش کن، این چ...
آبی دریا قدغن...شوق تماشا قدغن...
-
تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 0:13
یاد اون روز افتادم که تو فروشگاه رفاه داشتم قفسه ها رو نگاه میکردم و بی هوا زیر لب زمزمه میکردم...یاد اون خانومی افتادم که یه لحظه متوجهش شدم و دیدم داره با نگاه سرزنش آمیزش جوری بهم نگاه میکنه که انگار بزرگترین گناه قرن رو مرتکب شدم و قاعدتا" میبایست صدامو قطع میکردم و زودتر دور میشدم...ولی تو چشما...
کاش میشد زندگی، مثل نوار ضبط صوت، پیش و پس میرفت، با چرخاندن خودکارمان...
-
تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 0:13
کی سر از اینجا درآوردم... کی دامن بلند گل گلی چین دارم رو، دمپاییهای قرمزم رو که رنگ لاک ناخونای پام بود، عوض کردم با این شلوار اتوکشیده شق و رق مردونه با نیم چکمه های زیپدار با فرم مردونه... کی موهای رها در بادم رو، با کش محکم بستم و زیر مقنعه مخفی کردم و به جای پختن کیک و دوختن رنگها به هم، سر از ...
پنجشنبه :)
-
تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 0:13
پنجشنبه صبح زود از خواب بیدار شدم... با ترس آب دهانم رو قورت دادم... خداروشکر...درد گلوم کمتر شده بود...و آنفلوانزا کم کم داشت میرفت.... اما فک م و دندونام همه با هم درد میکردن...هم جای دندونی که چند روز قبل جراحی شده بود و هم جای دندون عصب کشی شده که باید امروز میرفتم دکتر تا کارش رو تکمیل کنه... ی...
دلم خواست این شعرو بنویسم!
-
تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 0:13
جان منست او هی مزنیدش! آن منست او هی مبریدش! - آب منست او! نان منست او! مثل ندارد باغ امیدش! - متصلست او! معتدلست او! شمع دلست او! پیش کشیدش! - هر که ز غوغا، وز سر سودا، سر کشد این جا، سر ببریدش!* - - *منظور از "سر ببریدش" چیه اینجا؟!
این نه منم...نه من منم...
-
تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 0:13
همیشه اینطور نیست که همه چی دست خود آدم باشه...مثل همین پوست کلفت شدن یا به عبارتی کرگدن شدن....یهو چشم باز میکنی و میبینی که اونقدر یه جاهایی که نمیشد دووم بیاری دووم آوردی که یهویی یه پوستی برای خودت درست کردی به ضخامت شاید 5 سانتیمتر یا حتی بیشتر.....بعد میبینی که خاصیت پوستت به کل از دست رفته......
hawwwlam
-
تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 0:13
بازم افتاده تو سرم.... کمککککککک......... "حااااولم دگرگون میکنی...."
من از شش جهت خودم هستم، اما از سمتی که صدایم میزنی، پرنده ام.....
-
تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 0:13
اینجا شرکت! این هم، مونیتور و کتابی که جلد کردم گذاشتم زیر مونیتور و البته هنرنمایی هنوز یلدا، 40 ساله از تهران! . . . .باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد... .آنقدر که اشکها خشک شوند... .باید این تن اندوهگین را چلاند... .و بعد... .دفتر زندگی را ورق زد...