یاد اون روز افتادم که تو فروشگاه رفاه داشتم قفسه ها رو نگاه میکردم و بی هوا زیر لب زمزمه میکردم...یاد اون خانومی افتادم که یه لحظه متوجهش شدم و دیدم داره با نگاه سرزنش آمیزش جوری بهم نگاه میکنه که انگار بزرگترین گناه قرن رو مرتکب شدم و قاعدتا" میبایست صدامو قطع میکردم و زودتر دور میشدم...ولی تو چشماش نگاه کردم و صدام رو بلندتر کردم...
سالها بعد، شاید بچه هامون این نوشته رو بخونن و تاسف بخورن به حال مادراشون که سرسختانه برای موندن تو این شرایط تلاش کردن...که آواز ممنوعه...عشق ممنوعه...و گاهی حتی زندگی...
برچسب:
نویسنده: یوسف صفری