خرید بک لینک

- چشمها برای صورتش زیادی بزرگ بودند...شاید دلیلش ماسکی بود که بینی و دهانش رو پوشونده بود و فقط چشمهاش دیده میشد...داشت توضیح میداد در مورد دستبندهایی که خودش درست کرده بود و چقدر ارزونتر از همه جا داشت میفروخت...چقدر دستبندهاش قشنگ بودند...ولی...چشمهاش قشنگتر...تو دلم آرزو کردم خدایا کمکش کن، این چشمها همیشه بخندند....

.

- دونه به دونه کابینتهارو خالی کردم...تمیز کردم...چیدم...شیشه های حبوبات و ادویه ها تمیز شدند...برچسب اسم محتویات داخل شیشه ها نو شدند...تاریخ گذشته ها دور ریخته شدن...کمبودها یادداشت شدن و تهیه شدن...اونهمه دکوری و برگ و ...دونه به دونه تمیز شدن و جابجا شدن...آشپزخونه آماده ست برای سال جدید، بقیه خونه حسودی میکنند به آشپزخونه...میگم قبلنا یه تنه کل خونه رو حریف بودم، اما امسال شاخ غول شکوندم انگار با آشپزخونه تمیز کردنم....

.

- خزه ی پای گلدون زرد شده بود، ریختم دور تا خزه ی جدید بخرم، اما نایاب شده! میگن شن رنگی، سنگریزه و ... بخر بریز پای گلدون...اما من دلم خزه میخواد...خزه های قبلی رو خودم جمع کرده بودم تو راه قلعه رودخان، از بدنه ی درختها...امسال هم جمع میکنم...میگم خزه پیدا نمیشه تو گل فروشیها، کسی میخواد بگه براش بیارم :)

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 5:53

صفحه بندی