خرید بک لینک

پنجشنبه صبح زود از خواب بیدار شدم...

با ترس آب دهانم رو قورت دادم...

خداروشکر...درد گلوم کمتر شده بود...و آنفلوانزا کم کم داشت میرفت....

اما فک م و دندونام همه با هم درد میکردن...هم جای دندونی که چند روز قبل جراحی شده بود و هم جای دندون عصب کشی شده که باید امروز میرفتم دکتر تا کارش رو تکمیل کنه...

یاد وقت دندونپزشکی افتادم...غم دنیا ریخت تو دلم، مثل فرفره از جام بلند شدم...بساط چای و املت رو راه انداختم...همه صبحانه خوردیم...آنتی بیوتیکم رو بلعیدم و یه دونه هم مسکن و لباسهام رو پوشیدم و بدون حوصله و بطور غیر عادی بدون هیچ آرایشی راه افتادم به سمت دندونپزشکی...انگار که دنیا خاکستریه و رنگ براش زیادیه...

روی صندلی دندونپزشکی زیر دست دکتر که نشستم شروع کردم به خوندن انواع ذکرها و دعاهایی که بلد بودم، تا اون آمپول ترسناک بی حسی تزریق شد، 20 سانتی از جام لیز خورده بودم و جابجا شده بودم، در حین تزریق!!!

کار دکتر که تموم شد، یه نفس راحت کشیدم...رفت تا هفته بعد که دندون عقل بعدی باید جراحی بشه....چقدر میترسم از این دندونپزشکی...........

از در مطب که اومدم بیرون، احساس فراغت و سبکی کردم...

از دور سبزیهای تازه بهم چشمک میزدن...کلی خرید کردم...ماهی تازه هم خریدم و راه افتادم سمت خونه...برای آماده کردن یه ناهار خوشمزه و مقوی...کلی هم پشیمون بودم که چرا صبح اینقد بداخلاق بودم ...چرا آرایش نکردم....ای بابا مگه دندونپزشکی هم ترس داره آخه؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 0:13

صفحه بندی