یه خانومی دو سه سال پیش اومد شرکت ما برای کار. ظاهرش خیلی متفاوت بود...جوری که همه ازش فاصله میگرفتن...همون روزا یه روز من جواب یه آزمایشیم رو از اینترنت گرفتم و یهو شوکه شدم...زنگ زدم که به همسرم بگم زار زار گریه میکردم...بعد از تلفنم اون خانوم با یه لیوان آب اومد تو اتاقم و در اتاقمو بست...بهم گفت هیچ چیزی تو قانون خدا بی حکمت نیست، بیا این آبو بخور، چندتا نفس عمیق بکش...تو این فاصله با تلفنش تماسی گرفت و گوشیو داد به من...وصل شده بود به حرم رضوی...گوشیشو داد به من گفت با آقا حرف بزن...بگو وساطت کنه برات پیش خدای مهربون...و از اتاق رفت خودش...همون چند لحظه ای که من زار زار گریه میکردم و دعا میکردم، تاثیرش رو برای همه سالهای بعدش گذاشت تو روح و روانم و من برای همیشه ازش مچکرم....هرسال پیاده میره کربلا...هرسال جشن نیمه شعبان میگیره و من رو هم دعوت میکنه...هر سال یه روز رو به ساختمان جانبازان میره و مهموننشون میکنه به غذا و میوه و براشون خرید مایحتاج ضروری میکنه...در حالی که هر کس قیافه ش رو بینه راجع بهش فکر خوبی نمیکنه...
این موضوع بهم یاد داد که هیچوقت نباید از روی ظاهر آدمها قضاوت کرد...
عکس مطلب هم که تا دلتون بخواد نمونه های فراوانش در سطح کشور مشاهده میشود به وفور....در ظاهر جا نماز آب میکشند اما چون به خلوت میروند، آن کار دیگر میکنند...
.
.
.
ای بسا گرگ در لباس میش....
برچسب:
نویسنده: یوسف صفری