خرید بک لینک

نفس که میکشم نفسم ته نداره! سعی میکنم یه خمیازه بکشم تا به ته نفسم برسم! شاید ریه هام نفسی تازه کنه!

دورم شلوغه...اما احساس تنهایی وحشتناک میکنم...انگار بین این همه آدم گم کرده ای دارم که باید باشه ولی نیست...جنس اون گم کرده چیه نمیدونم...شخصه؟ عشقه؟ آرامشه؟ امیده؟ انگیزه ست؟ نمیدونم...

با خودم درگیرم...شاید 100 هیچ از خودم عقبم...

رکعتهای نمازم رو قاطی میکنم...

به بسته بودن در ماشین شک میکنم و راه رو دوباره برمیگردم و در ماشین رو کنترل میکنم...

تحمل گوش دادن به یک آهنگ رو تا آخرش ندارم...

ترجیح میدم اگر قراره جایی برم ماشین نبرم و پیاده برم...

رمان بالای سر تختم رو تا حالا سه چهار بار شروع کردم و هنوز به نیمه نرسوندم...

تو محل کارم با هر کی هر صحبتی میکنم یادداشت میکنم تا یادم نره...

تمرکز ندارم...

یه استیصال تمام وجودمو فرا گرفته...

این من نیستم......................

معذرت میخوام که پر از انرژی منفیه همه جملاتم...ولی فکر کردم شاید حالمو بنویسم، خودم شرمنده خودم بشم و به خودم قول بدم با این غم درونم بجنگم...

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 14:17

صفحه بندی