چند سال پیش که عمه م فوت کردن، تو مراسم خاکسپاریشون باید برادرشون یعنی پدرم مراسم مربوطه و برگردوندن و به شانه زدن و ... رو انجام میدادن...
برای همین رفتن داخل قبر برای انجام مراسم...چشمتون روز بد نبینه ...نمیدونم این چه حالی بود که بهم دست داد...التماس میکردم از اونجا بیاد بیرون...گریه میکردم...ضجه میزدم...پیرهنشو میکشیدم که از تو قبر بیاد بیرون...اونقدر اشک ریختم و گریه کرم که از حال رفتم و تو بیمارستان به خودم اومدم...
حالا از اون روز به بعد هر از گاهی اون صحنه رو خواب میبینم و با گریه از خواب بیدار میشم...
حالا هم که دارم اینارو مینویسم دارم اشک میریزم...هی از نوشتن این پست طفره میرفتم...ولی چون میثم خان دعوتم کرده بودن باید مینوشتمش...
کابوس من همینه...تو خواب و تو بیداری...الهی سایه امن و مقتدرت همیشه روی سرم باشه، مردترین مردی که سراغ دارم...پدر نازنینم...
برچسب: کابوسهایت,
نویسنده: یوسف صفری