در اتاق منتهی الیه سمت راست ضلع شمالی اتاقه...
ضلع غربی اتاق از سقف تا زمین کتابخونه ست...
ضلع جنوبی اتاق از سقف تا زمین پنجره ست، پرده ها کنارند و جلوی اتاق یک بالکن سراسری، پر از گلدون....
کف اتاق رو قالی قرمزی با طرح گبه پوشونده...
کاناپه سبز رنگی (سبز پررنگ) پشت به دیوار ضلع شرقی قرار گرفته، باچهار تاکوسن قرمز و خردلی به رنگ طرح فرش...
پشت به در ورودی، با کمی فاصله مبلی تک نفره رو به پنجره قرار گرفته...
کنار مبل تک نفره، میز عسلی قهوه ای رنگ کوچکی قرار داره و یک رومیزی قلاب بافی ظریف...
وارد اتاق میشم...
روی مبل تک نفره پشت به در اتاق نشستی...کتابی دستته...ولی به کتاب نگاه نمیکنی...عینکت روی رومیزی قلاب باقی میز عسلی کنار دستته...کتاب تو دستت برعکس روی پاهاته و تو خیره شدی به دوردستها...شاید به گلدونهات نگاه میکنی...شاید به آسمون و شاید به زنی که در بالکن آپارتمان روبرویی داره به گلدونهاش آب میده...
.
ایستادم جلوی در اتاق...
متوجه اومدن من نشدی...
تصدق موهای جوگندمیت میرم تو ذهنم...
و طرز نشستنت رو، فرم دستهات رو و موهای جو گندمیت رو ستایش میکنم...
سینی چای با دو تا فنجون کمر باریک تو دستامه...
و عشق به تو...ستایش تمام وجود تو...تو قلبمه...
بعد این همه سال...
من هنوز عاشقم...
میام جلوتر...
میشینم روی کاناپه کنار مبل تو...
سینی رو پامه...
میگی کی اومدی عزیزم؟
سینی رو از دستم میگیری...
میذاری رو میز...
اشک از چشمام میغلطه رو گونه هام...
رو به من میشینی...
عینکم رو از چشمم برمیداری...
با دستای پر از مهرت،
اشکامو پاک میکنی...
عینکمو میذاری رو چشمام....
.
.
حالا همه چیو واضح میبینم....
تویی وجود نداره...............
تو نیستی......................
برچسب:
نویسنده: یوسف صفری