
میخوام تصور کنم تو یه دشت فراخ و بی انتها...که سقفش یه آسمون آبیه با ابرهای پراکنده ی سفید(شاید یه جایی مثل بک گراند معروف ویندوز)، توی یه هوای خنک و ملس بهاری، هستم...
یا اینکه توی یک روز تابستونی، کنار دریا، روی شنهای گرم، زیر آفتابم...
یا اینکه توی یه کلبه ی جنگلی، کنار شومینه دراز کشیدم روی فرش نرم کنار شومینه و دارم کتاب میخونم، در حالیکه بیرون خیلی سرده و داره برف میاد...
یا یه بارون پاییزی و تند...توی ماشینم...و آهنگ داره با صدای بلند پخش میشه...
میخوام تصور کنم که پیراهن بلند گلدارم رو تن کردم و موهامو سپردم دست باد و دلم رو سپردم دست تقدیر...که قراره برام بهترین رو مقدر کنه...
میخوام تصور کنم که عطر چای داخل فنجون کمر باریکی که تو سینی نشسته کنار شکلات تلخ، داره منو از من میگیره و من مست شدم...
اصلا تصور میکنم سوار دوچرخه هستم...تو یه مسیر پردرخت...سایه... و خنک ...دارم رکاب میزنم...
یا دراز کشیدم روی آب روی دریای لاجوردی...که آرومه...خیلی آروم....
یا نشستم روی همون نیمکت رو به دریا...و دارم آروم ...از اینهمه زیبایی لذت میبرم...
چقدر دلنشینه که ذهن میتونه به هر جا و هر مکان و هر زمان و هر فصلی بره...
شما چی؟ دلتون میخواست الان، در چه حالی بودید؟
برچسب:
نویسنده: یوسف صفری